شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
129
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
غياث الدّين پيغام بشنيد دل نرم كرد ، و چيزى بازگشت و لشكرها بييلاقها پراگنده شدند . و جلال الدّين انگشتريى چند در صحبت رسول بنشانى بامراء وى فرستاده ، و باحسان و عاطفت زبان داده [ بود ] . بعضى انگشترى قبول كرده سكوت را كار فرمودند ، و ملتزم موافقت سلطان شدند ، و بعضى به غياث الدّين بردند و صورت حال عرض كردند . فرمود تا رسول را گرفتند . و ابو بكر ملك خالوزادهء جلال الدّين بود ، پيش جلال الدّين آمد و گفت : دلها و ديدها مشتاق تؤند ، توقّف چيست ؟ جلال الدّين با سه هزار مرد ضعيف توكّل بر خداى قوى كرده سوار شد ، و چون ابر گران كه باد وزان سوق او كند ، با مردانى كه در وعور وعول ، و در سهول سيول بودند ، روان شد ؛ لغام ريزان كرده بلشكرگاه او فرود آمدند ، در وقتى كه روز روشن از غبار مراكب شب تيره بود ، و سنانها بر شكل اختران مىدرخشيد . غياث الدّين را مجال تدبير نماند ، و ناگاه نفير شنيد ، از سر شتاب اسپ نوبت را « 1 » سوار شده بقلعهء سلوقان رفت . جلال الدّين بخيمهء او در درآمد . بگلرآى والدهء غياث الدّين را * بديد ، ادب خدمت و شرط تعظيم و حرمت بجاى آورد ، و بر انزعاج غياث الدّين انكار نمود ، و گفت : مرا از برادران جز وى نمانده است ، و من از ارادت او عدول نخواهم كردن . او ديدهء بيناى منست بلكه از دست و ديدهء من عزيزتر است . بگلرآى خاتون به غياث الدّين فرستاد كه آرام گيرد و انديشهء بد نكند . غياث الدّين چون آمن شد به خدمت مراجعت كرد ، و همديگر را در كنار گرفتند ، و جلال الدّين بجاى سلاطين بنشست . خانان و ملوك و امرا كفن بر گردن كرده مىآمدند و
--> ( 1 ) - در اصل : نوبت اسب را .